baraye farzandam

خاطره ........

 

تعریف میکنم برات،برات خاطره میگم،دیگه خاطره ها همش شاد نیستن، میخوام بفهمی برای چی ما این راهو امدیم،باید قدر چه چیزایی رو بدونیم،از روزی میگم که هم سن تو بودم،مثل الان تو قرتی بودم،رفته بودیم کوه،گناه بزرگم این بود که شلوار  کوتاه پوشیده بودم،سه تا جوراب  رنگی هم لوله کرده بودم،اول میدون درکه،دیدیم ۳ تا خواهر چادری دارن میان سمت من و دوستم،من از ترس فوری شلوارمو کشیدم پایین که جورابم دیده نشه،خواهر با نفرت ازم پرسید چند تا جوراب پوشیدی،منم برای این که گناهم کمتر بشه گفتم ۲ تا،خواهر با نفرت شلوارمو زد بالا،و گفت این دو تاست یا سه تا؟ بعد من و دوستم رو بردن سوار ماشینشون کردن،یه پیکان سفید،یکیشون عقب پیش  ما نشست،۲ تای دیگه شون جلو،خواهر راننده گفت: بریم خواهر ها ؟ خواهر ها گفتن،بریم،بعد خواهر راننده ضبط ماشین رو روشن کرد و صدای قرآن پخش شد،بعد همینطوری ما رو دور  میدون درکه میچرخوندن،یه  دور ،دو دور،سه دور،نمیدونم چند دور،فقط یادمه که از ترس پوست لبم رو گاز میگرفتم و دهانم پر خون شده بود،بعد ایستادن،شروع کردن به تهدید کردن،مامان دوستم که با ما بود و بیرون منتظر ما ایستاده بود،انقدر براشون زبون ریخت که با یه تعهد  ولمون کردن. دهان من اون روز تا شب مزه ی خون میداد و قلبم مثل گنجشک میزد،اینا رو برات میگم،تو با دهان باز گوش میدی،باورت نمیشه،بعد میگی اخه چرا؟؟ جوراب که اشکال نداره! 
میگم روزا جلوی در مدرسه مارو میگشتن،باز باورت نمیشه،برات میگم هیچ وقت نمیخواستم این اتفاق برای تو بیفته،من سر تو منتی ندارم،من مادرت هستم  و وظیفه دارم بچه ام رو محافظت کنم،باید زودتر از اینا این کارو میکردم،حالا من اینجا هزار جور دلم میگیره،اقلا دخترمو دم  در مدرسه انگولک نمیکنن،اقلا دست نمیکشن زیرمقنعه اش دنبال گوشواره بگردن! من سرت  منت نمیذارم دخترم،ولی میخوام قدر بدونی،میخوام قدر سلامتی تو،قدر سقفی که رو سرته،قدر غذایی که برات با عشق پخته میشه،قدر امکاناتی که داری،قدر هوای آزادی که نفس میکشی،قدر خانواده ات،قدر اینکه یه هم خون به اسم  برادر داری،قدر این که بهت احترام گذشته میشه رو بدونی!
باز میبینم شب که میشه،سر اینکه چرا فلان کارو نکردیم برات،گریه میکنی،قهر میکنی،یعنی من نتونستم حرفامو درست بزنم؟ یعنی مشکل از منه؟؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩٠ - E

عید ........

این موقع سال که میشه جامو گم میکنم،بین گذشته و حال سرگردون میشم.نمیدونم مامانم یا بچه! نمیدونم خوشحالم یا ناراحت! شور و هیجان دارم ولی انگار یه چیزی رو گم کردم،بچگی مو؟ سبزی پلو با ماهی مامانمو؟بوی عیدو؟ شلوغی خیابون های تهرانو؟ جنب و جوش مردم برای خرید عید رو؟ ناهار دسته جمعی آخر سال تو شرکت رو؟ هر چی که هست منو معلق نگاه میداره تا این روزا بگذرن و من دوباره پرت بشم به زمان حال!

خودمو میبینم تو اون خونه ی سه طبقه که از طبقه اول تا سوم همش میدویدم،خونه تکونی شب عید،بوته های آتیش تو حیات خونه ،خونه پر بچه،خواهر ها ،برادرم،پسر خاله ها ،دختر خاله ها،همه صف میکشیدیم که از رو آتیش بپریم،مواد منفجره که توسط بابا خریداری میشد و همه بی خطر بودن،غذای مخصوصی که مامان برای ۴ شنبه سوری درست میکرد و هیچ کسی هم دوستش نداشت!تخم مرغ های رنگ شده با پوست پیاز!

 

بزرگتر که شده بودم و دولت مهرورز میخواست با ۴ شنبه سوری بجنگه،همیشه فرداش یه  امتحان سخت داشتیم! چطوری همه شادی های کوچیک رو از ما دریغ میکردن؟ چطوری از تک تکمون آدم های لجباز و جنگجو ساختن؟ برای چی آخه؟ هنوزم نمیفهمم!

ولی من همیشه عید رو دوست داشتم،از این شلوغی خوشم میاد،یه جور شور زندگی،یه جور جریان!مگه معنی بهار همین نیست؟

حالا اینجا بوی عید نمیاد،هوا هنوز سرده،تو فروشگاهها که میری پر گل و بلبله،پر  تابلو های   spring ،ولی بوش نمیاد،اون بویی که تو خیابون های تهران پره اینجا نمیاد،برای همینم من دیر ۲ زاریم میوفته !

پسرک من بهم میگه: " How  many  more  days  until  Eyd  Norooz ؟" ،میدونم برای عیدی هاش نقشه کشیده!

سبزه میزارم،ولی مثل همیشه کچل از آب در میاد! ماهی های خوشگلمون روسفیدمون کردن و از پارسال تاحالا زنده موندن،برای جوجه هام بساط  تخم مرغ رنگ کردن راه میندازم،لباس نو میگیرم،عیدی میگیرم،سفره هفت سین میچینم،میخوام همونطور که این روزا شده بخشی از خاطرات خوب زندگی من ،برای اونا هم بشه,که بعدا ازش حرف بزنن! 



پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٩ - E

امروز من

 

میخوام چیزی بنویسم،سرم پر از حرفه  ولی نمیاد!
این خاصیت منه،وقتی مغزم خیلی شلوغه،حرفم نمیاد.همین طوری ساکت و صامت لالمونی میگیرم! همه میگن خوش به حالت چه قدر آرامش داری،نمیدونن  که اون تها چه خبره! خوشم نمیاد از این نقاب،دوست دارم میتونستم احساساتمو،خوشی هامو ،ناراحتی هامو ،نگرانی مو فریاد بزنم،ولی نمیشه دیگه،همین جوریم!
پسرک میگه:  I can't wait to be 39!

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٩ - E

پاییز....

بیشتر از  سه ماه از آخرین نوشته ی من میگذاره!باورم  نمیشه که انقدر زمان داره زود میگذره...یعنی این عمر ماست که انقدرزود میگذره و من شک دارم که ازش بهره کافی میبرم...یه روزی پدر من به من این حرفا رو میزد ،برام از گذشت زمان میگفت،از این که چه قدر زود میگذره،که چه قدر همه چی رو دور تنده،برام از جوونی هاش میگفت،از پدرش،از تحصیلش،از سختی های زندگی،از به دنیا آمدن ما،از اینکه با شاهی و صنار خرج میکردن،از این که یه سفری رو که امروز با هواپیما یک ساعته میریم،اون زمان  مجبور بودن مسیری رو با ماشین و جاهایی رو با قاطر برن و وسط راه هم یه جا شب بخوابند .گوش میکردم،چون شیرین حرف میزد ولی راستش چیزی نمیفهمیدم،فکر نمیکردم برای من اینطوری بگذره،ولی گذشت،از دوران تحصیلم،از لحظه های بیخیالی بچگی گذشت....از رفتن پدر نازنینم ۱۱ سال گذشت و من هنوز بغض دارم،هنوزم تو فکرم همون بچه ی لوس ته تغاریشم،شایدم برای همینه که بعضی وقتا کم میارم،دلم میخواد هنوز پشتم بود،هنوز صبحا میومد منو راه مینداخت، هنوز با چشمای سبزش به من میخندید،به من اخم میکرد،با دستش نوازشم میکرد،منم میبوسیدمش،میبوسیدمش و ازش سیر نمیشدم....
اینجا بوی پاییز  میاد، برگا دارن زرد میشن،هوا  سرد شده،بارون میاد،بارون میاد،و منم دلم گرفته!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٩ - E

چشم ها را باید شست....

میخوام چشمهام رو باز کنم و لحظه لحظه بزرگ شدن بچه هام رو ببینم که چندسال بعد که هر کدوم رفتن پی زندگیشون با یاد آوری خاطرات بچگیشون لبخندی بیاد گوشه ی لبم.

اگر الان خوب نبینم و با لذت اینارو ثبت نکنم،چطوری میتونم وقتی ازم دور شدین  دل تنگی هامو با خاطرات قشنگتون آسون کنم.میخوام یادم بمونه که پسرک من وقتی میره رو وزنه میگه من دیگه ۱۸ شدم،دیگه ۴ نیستم،من دیگه از فرین بزرگتر شدم.هر چیم بهش میگی ۴ سن تویه ،۱۸ وزنته،حالیش نمیشه...

یادم بمونه،دختر من صبح امتحان ریاضی،که عصرشم برای فلوتش یه امتحان داره،میگه: مامان من یکم استرس دارم،منم میگم: نه عزیزم،استرس نداره،هر سوال رو ۲ بار بخون،جوابتو امتحان کن،عجله نکن،...... و اونم بپره وسط  حرفم که من ریاضی رو نمیگم که،من فلوت  رو میگم  ،منم سعی کنم به روم نیارم که خیط شدم...

اگر این روزا همینطوری بگذره و من بزرگ شدنتون رو خوب نبینم،بعدا حسرتش میمونه به دلم.

خدا به من نعمت مادر شدن رو عطا کرده،باید شکر گزارش باشم،باید هر ثانیه اش رو شاکر باشم...دیروز دخترک به من میگه: مامان تو میخوای نوه داشته باشی؟ میگم: اره.میگه اخه درد داره،سخته،من چی کار کنم؟ میگم بذار هر وقت آماده بودی بچه دار شو،منم کمکت میکنم...

میخوام یه روز بشینم برای هزارمین بار قصه بچه گیاتون روبرای نوه هام بگم و خودم بیشتر از همه بخندم،پس باید چشم هامو خوب باز کنم...

خدایا،کمکم کن،تا یادم نره چی دارم،و کمکم کن یادم بره چی ندارم....

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٩ - E

آدامس

 آدامس جویدن تو مدرسه ممنوعه،استفاده از کلاه داخل مدرسه ممنوعه.....

روزی رو تعیین کردن برای charity که هر کس میخواد آدامس بجوه یا کلاه سرش بذاره باید ۲$ بده برای کمک به بچه های بی بضاعت .

امروز امتحان provincial acheivement دارن که تو کل شهر بر گذار میشه.هم برای مدرسه خیلی مهمه چون رتبه مدرسه تعیین میشه و هم برای بچه ها.البته ناخن کوچیکه امتحان نهایی ما نمیشه ولی یه جورایی امتحان نهایی محسوب میشه،البته نتیجه اش تاثیری تو مدرسه ی بچه ها یا پذیرششون برای سال بعد نداره،بیشتر حیثیتیه!

گفتن لازم نیست شما با بچه ها تو خونه کار کنین،ما خودمون به اندازه ی کافی باهاشون کار میکنیم،فقط روز امتحان صبحانه خوب و مفصلی بهشون بدین.

صبح پاشدم برای دخترک نیمرو درست کردم،تا اومده پایین تو آشپزخونه و صبحانه ی مورد علاقه اش رو دیده،چشماش برق زده،بعد رفته جلوی آیینه موهاشو کج میبنده و میگه: مامان موهامو اینطوری ببندم خوشگله؟ میگم: آره.....

(حالا من به عادت دیرینه بیخودی دل شوره دارم)

موقع رفتن میگه: اها،راستی،یادم رفت،بهم آدامس میدی؟ میگم: چی؟ آدامس؟ مدرسه؟ امتحان داری بچه!

میگه: آره،گفتن امروز میتونین آدم بجوین،برای رفع استرس ،که سر امتحان آرامش داشته باشیم!

امتحان نهایی کلاس پنجم دبستان میاد جلوی چشمم،یه مدرسه ی دیگه ،یه محیط جدید،دیوارای خاکستری،پرسنل مدرسه ی جدید ،خانوم هایی با مانتو های گشاد وبلند و مقنعه های سیاه تا روی چشم،صورتای بیرنگ،اخمو......

بعضی وقتا فکر میکنم چی تو کله شون بود که ما رو انقدر میترسوندن و محیط مدرسه رو انقدر سرد و بیروح و دوست نداشتنی...

!

  

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - E

دخترک و پسرک

 دخترک رفته تولد خونه ی دوستش و شب هم نمیاد،پسرک تمام هوش و حواسش پیش خواهر شه  .براش بستنی یخی درست کردم آوردم که بخوره،میبینه که من و باباش هم داریم بستنی میخوریم،دادش در میاد که برای فرین هم نگه دارین! همه شو نخورین!

پسرک به همراه باباش  رفته مدرسه که برای روز مادر برای مامانا کاردستی درست کنن،وقتی میاد چشماش برق میزنه،میگه نمیتونم بهت بگم،یه سکرته ،میدونی ‎mother's day هست، ما یه چیزی درست کردیم،نمیتونم بگم...شب موقع مسواک دوباره میگه ما یه چیزی درست کردیم،میگم ok میدونم که سکرته ،بذار بعد  میفهمم  .میگه نه آخه میخوام بگم،با انگشتامون یه چیزی برات پینت کردیم. مسواک رو میکنم تو دهنش تا رازش بیشتر از این بر ملا نشه....

خواننده ی محبوب دخترک از " American Idol  " حذف شده.دخترک میشینه زار زار گریه میکنه و گوله گوله اشک  میریزه. من و باباش با دهان باز نگاهش میکنیم.

یادم میاد تو همین سن که بودم عشق  Michael Jackson    داشتم و عکساشو جمع  میکردم، پوستر های مایکل و راکی رو به در و دیوار اتاقم زده بودم.  یه روز در حین پروسه ی گشتن کیف ها جلوی در مدرسه کلی از عکس های محبوبم رو ازم گرفتن.  مهلت پیدا نکردم گریه کنم،فقط ازترس اینکه به دفتر مدرسه احضار بشم تا چند روز قلبم تو دهنم بود.یه بار هم  ناظم مدرسه به من که ژاکت دست باف مامانم رو که آبی روشن بود پوشیده بودم جلوی همه گفت : " جنازه! این چیه پوشیدی؟ " من دوباره از ترس مردم بدون اینکه فکر کنم تو چه حقی داری به یه بچه میگی "جنازه"  . 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - E

باید بنویسم....

باید بنویسم تا یادم نره،این روزا همه چی رو یادم میره...

پسر من توچشمام نگاه میکنه و میخنده،چشماش پر محبته.....امروز ١٢ فروردینه،میبینه سفره  ی هفت سین هنوز رو میز پهنه،دیگه سبزه  ش پخش  وپلا  شده ولی من به رسم خونه ی بچه گیهام تا ۱۳ به در نگهش میدارم.میپرسه: هنوزم عید نوروزه؟ میگم: آره،میگه: وای چه قدر long  time  میبره!

ازش میپرسم،میدونی تو سفره هفت  سین چیا میذاریم؟ یه  نگاهی به سفره میکنه و میگه: egg ،grass ،apple ،money ،حلوا،flower ، همین!

با هم دیگه رفتیم دم در کلی گلدون جدید کاشتیم و آوردیم گذاشتیم جلوی پنجره،گلاشون داره یکی یکی باز میشه..چه کیفی داره بری دم در تو کوچه،دستاتو بکنی تو کیسه ی خاک،گل بکاری،گلدون جا به جا کنی،پسرت هم بهت کمک کنه و کسی هم بهت کاری نداشته باشه.این وسط فقط یه Hi بلند بالا از دختر همسایه که تاحالا ندیده بودم شنیدم...

باید بنویسم تا یادم نره که دختر من که داره برای خودش خانومی میشه از قول معلمش مودب ترین بچه ی کلاسه،که خیلی ها ازش follow  میکنن تو رفتار و صورت خندانش،دخترک  من تو فستیوال فلوت مقام گلد گرفته.با عشق بهش نگاه میکنیم،بهش افتخار میکنیم.مگه ما همینو نمیخواستیم؟ با certificate ای که گرفته صد جور عکس میگیره که بفرسته ایران برای فک و فامیل.رو اسکایپ به خاله ش نشون میده و غرق غرور میشه..

باید اینارو بنویسم که یادم نره که این روزا چه قدر خسته ام ،چه قدر دلم آرامش میخواد ، چه قدر دلم ثبات میخواد،دلم یک تاب میخواد،با یه کتاب،با یه دل خوش و یک خیال راحت که لم بدم رو تاب و کتاب بخونم و پوز زن بیخیال کانادایی همسایه رو هم بزنم در عین حال! چشمک  

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٩ - E

عیدی....

مراسم عید نوروز تو خونه ی بچگی های من خیلی مراسم داشت.سفره ای که حتما رو زمین پهن میشد،لباس های نویی که حتما باید پوشیده میشد ،گلهای بنفشه ای که تو باغچه حیات کاشته  میشد با بوی کودی که تو فضا پخش میکرد! 

نشستن همه دورسفره ی هفت سین در هر ساعتی از شبانه روز،سکه هایی که تو دستمون جیرینگ جیرینگ صدا میدادن به امید پولدار شدن تو سال جدید،زل زدن به ماهی های توی تنگ تا ببینیم واقعن موقع تحویل سال بی حرکت میمونن؟ خوندن دعای تحویل سال،آرزوهایی که تو دلمون میکردیم،صدای توپ،خنده و شادی،روبوسی،قرآن بابا با اسکناس های تا نخورده عیدی،اسکناس نارنجی دو تومانی،سبز پنج تومانی با امضای بابا روشون..

بعدشم اگر صبح بود که از نیم ساعت بعدش سیل مهمونا به خونه ی ما سرازیر میشد،چون مادر بزرگ که بزرگ خاندان بود با ما زندگی میکرد.طبقه ی سوم خونه ما مخصوص پذیرایی از مهمونا بود،ما تو ایام عید عملا به طبقه سوم نقل مکان میکردیم،که از تمیزی برق میزد،سرویس های نقره چای خوری که برای عید از تو بوفه در میومدن،پیش دستی های طلایی،ظروف شیرینی،شکلات،آجیل،... و مهمونایی که دسته دسته میومدن و میرفتن،روی  باز مامان در پذیرایی از مهمونای مادر شوهر،غذایی که طبقه پایین رو گاز بود،و هول هولکی خورده میشد تا مهمونای جدید نرسیدن......یادش به خیر چه دورانی بود....

این وسط ها  مشقهای عید که بیشتر وقتا تا روزای آخربهمون دهان کجی میکردن!

حالا تو یه مملکت غریب،در حالی که شدیدا دلم حال و هوای خونه ی بچگیها رو کرده،سعی میکنم این سنت زیبای  ایرانی رو برای بچه هام زنده نگه دارم.خیلی ارزش هامون رو ازمون گرفتن ولی این یکیو نمیتونن ،فکر میکنم امسال مردم ایران علیرغم بغضی که تو گلوشونه بیشتر از هر سال دیگه مصمم  به زنده نگهداشتن این سنت دیرینه با شور و هیجان و شادی که فرهنگ ایران باستانه هستن  ،و نه غم و غصه و عزاداری که برامون میخوان.

امشب تو خونه ما این ور دنیا،سفره ی هفت سین پهن میشه،نه رو زمین که رو میز !رو سفره مون سیب و سنجد و سمنو و سبزه و سکه و سیر و سنبل وسماق و قرآن و آینه با عکس بابا چیده میشه،جوجه های من میشینن تخم مرغ رنگ میکنن ،با دیدن سفره هفت سین ذوق میکنن،دورش جمع میشن و منتظر عیدیشون میمونن،بعدشم لباسای نوشون رو میپوشن و میرن عید دیدنی خونه ی خاله شون،امسال سبزی پلو با ماهی عید رو خاله میپزه.

عید همه مبارک...

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۸ - E

جشن تولد............

پسرک کوچولوی من داره چهار ساله میشه.....من دارم بزرگ شدنشو حس میکنم.

یادم میاد دو سال پیش این موقع ها ؛ما که خودمون خونه ای دیگه تو ایران نداشتیم،براش یه تولد کوچولو تو خونه ی مادر گرفتیم، و کلی سعی کردیم که شاد باشیم هرچند ۱ ماه بعدش ایرانو ترک میکردیم،من از این راهی که در پیش داشتیم خیلی زیاد میترسیدم،و مادر از اینکه تو این ۱ ماه آخر ما خونه ش هستیم و بیشتر از قبل به ما عادت میکنه،از رفتن ما نگران بود...چه روز هایی بود.....ناراحت

یادم میاد ساله قبلشو که اولین تولد زندگیش بود،چه تدارکی دیدیم،وقتی اولین سال تولدش رو جشن میگرفتیم،اصلا فکرشو هم نمیکردیم که سال بعدش در چه حال و هوایی هستیم و در حال ترک وطن...راسته که میگن،آینده چه قدر ناشناخته است..

امسال دومین جشن تولدشه که اینجا میگیریم،اولیشو که اصلا قبول نداشت و کاملا ناراضی بود،حاضر نبود قبول کنه که ۳ سالش میشه،فکر میکرد که ۳ ساله شدن با پسر بودنش تناقض داره،گریه میکرد و میگفت،من ۳ سالم نیست،من پسرم،من ۲ سالمه،پسرا ۲ سالشونه،بابا هم ۲ سالشه!!

ولی امسال،انقدر شوق و ذوق برای تولدش داره که بعضی وقت میگم کاش اصلآ بهش نمیگفتیم که  هفته ی دیگه تولدته و میذاشتیم روز آخر با خبرش میکردیم،ولی میگم همین انتظار و شوقی که  داره کمتر از خود جشن تولد نیست براش،هر روز وسایلی رو که برای جشن تولدش گرفته بار ها و بارها میاره وسط و به همه نشون میده،فکر میکنم تا روز تولد فقط لاشه ی اونا بمونه!

وقتی کوچیک بودم،با تولد هر کدوم از خواهر ها یا برادرم،باید یه کیک جداگانه هم برای من خریداری میشد ،تو همه ی عکسای تولد خواهر هام منم هستم،با یه کیک کوچولو مخصوص خودم! حالا خواهر ها چه حرصی از دست لوس بازیای من میخوردن بماند! وقتی بزرگتر شدم و مدرسه رفتم،فقط به جشن تولد خودم قانع بودم،یه تخته سیاه داشتم با یه جعبه گچ رنگی،از یک ماه مونده به تولدم شروع میکردم به نوشتن:

۳۰ روز مونده به تولدم

۲۹ روز مونده به تولدم

۲۸ روز مونده به تولدم

.

.

.

. تا به روز موعود میرسیدیم!

بعدشم کادو هام رو جمع میکردم تو اتاقم و تا چند هفته گوشه اتاقم میموندن و من هی مینشستم نگاهشون میکردم !!!!   حالا من با این سابقه ی درخشان چه توقعی از پسر کوچولوی ۴ ساله ام دارم؟؟چشمک

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۸ - E